<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هیچ چیز...</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/</link>
<description>...جایی برای هیچ چیز ... برای هیچ کس ... </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 22 Oct 2009 19:41:07 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کجایی سردار رادان ؟ ؟ ؟ </title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#cccccc&gt;سلام . . . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;هفته ی پیشداشتم مودم خونه که جلومو گرفتن ... به اصطلاح خفتم کردن ... گوشی و پولامو گرفتن و رفتن ... کلانتری هم که اومد یه ورق کاغذ داد بهم و رفت ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;تو دلم می گفتم کجاییی رادان ؟ کجایی که دمه در خونم با قمه و ساتور خفتم کردن ... واقعا کارت درست بود رادان.این ادمارو باید اونجوری بگیرین و بزنینشون ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 19:41:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره روز تولدم رسید . . .</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;سلام  &lt;IMG class=inlineimg alt=0 src=&quot;http://www.sweetbane.com/images/smilies/127fs1601347.gif&quot; border=0 smilieid=&quot;37&quot;&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;امروز روز تولدمه ...  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;22 سال پیش در این تاریخ من به دنیا اومدم ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;یعنی ۱۶ شهریور سال ۱۳۶۶ شمسی ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;حرف خاصی ندارم بگم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;احساس خاصی هم ندارم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;الان میتونم بگم ناراحت هستم ... &lt;IMG class=inlineimg alt=0 src=&quot;http://www.sweetbane.com/images/smilies/cry.gif&quot; border=0 smilieid=&quot;22&quot;&gt;&lt;IMG class=inlineimg alt=0 src=&quot;http://www.sweetbane.com/images/smilies/168.gif&quot; border=0 smilieid=&quot;18&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;سال ۸۴ بود ... روز تولدم ... برام مهمونی گرفته بودن تو خونه ... اما من خونه ی دوستم بودم ...  فرزین ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;زنگ زدن به موبایلم که بیا خونه کارت داریم ‌گفتم شب نمیام ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گفتن بیا مهمون اومده ... اما من نرفتم ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;از اون روز دیگه تو خونمون برام کیکم درست نمیکنن ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;دیگه فرزینی هم نیست که با اون باشم روز تولدم ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فرزین عید ۸۵ از پیشمون رفت ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;روحش شاد . . .&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 20:36:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مصاحبه‌ی آزمایشی با یک اغتشاشگر</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;BLOCKQUOTE&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;STRONG&gt;توضیح:&lt;/STRONG&gt; در پی ورشکستگی مالی سایت آی طنز از سوی برخی دلسوزان پیشنهاد شد این رسانه تا مدتی به &quot;همکاری&quot; بپردازد بلکه شاید با گرفتن کمک‌های بلاعوضی که برای روزهای مبادا به رسانه‌های درست و حسابی اختصاص داده می‌شود؛ این رسانه‌ی نوپا از پا نیفتد. در این راستا مصاحبه‌ی زیر از سوی خبرنگار آی‌طنز به عنوان نمونه تهیه و تنظیم شده است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: قبل از هرچیز لطفا خودتان را معرفی کنید.&lt;BR&gt;اغتشاشگر: غ. ط. ز &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: جانم؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: اسم من را توی روزنامه ها اینجوری می نویسند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: خب بفرمایید شما چه اغتشاشهایی کردید؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: من از تظاهرات با موبایلم عکس گرفتم، یک قبضه آر پی جی توی جیبم گذاشته بودم و یک پیامک هم فرستادم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: در مورد عمل ننگین ارسال پیامک بیشتر توضیح دهید.&lt;BR&gt;اغتشاشگر: والله یک بار یک پیامک در مورد یک آقایی به دستم رسید که آخر خنده بود البته من خیلی عصبانی شدم و میخواستم فوری پاکش کنم اما اشتباهی دستم رفت روی دکمه ارسال و کاری که نباید بشه شد. من آن موقع فکر می کردم اینها جوک هستند ولی در بازجویی متوجه شدم پیامک تخریبی هستند. توی دادگاه همین پیامک را به عنوان مدرک جرم از گوشی من به گوشی قاضی پرونده فرستاند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: آر پی جی را از کجا آوردید؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: خودم ساختمش. طرز ساختش را از سایت فیس بوک، وبلاگ و توییتر یاد گرفتم و چون خیلی کنجکاو بودم با وسایل اشپزخانه یک آر پی جی ساختم که ببینم چه جوری است. خیلی ساده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: مگر می شود با وسایل آشپزخانه آر پی جی ساخت؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: چرا نشه؟ تازه من یک جایی خواندم که با وسایل آشپزخانه انرژی هسته ای هم میشود ساخت آر پی جی که ساده تر است... ببینید باید تهش گشاد باشد تقریبا در این حدود( )!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: بگذریم چی باعث اغفال شما شد تا به این اعمال کثیف دست بزنید؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: والا چندتا دلیل داشت. اول من داشتم توی خیابان راه میرفتم که یک دفعه دچار جنون آنی شدم و رفتم مقدار زیادی شیشه کشیدم بعد آن اقایی که به من شیشه داده بود و عضو یکی از ستادهای انتخاباتی بود گفت حالا که شیشه کشیدی و آب از سرت گذشته برو اغتشاش هم بکن اما من قبول نکردم و رفتم منزل ولی متاسفانه شیطون رفت توی جلدم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: از کجا؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: چی از کجا؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: شیطان از کجا رفت توی جلدتان؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: از همانجایی که برادران مهربان بازجو بعدا خواستند با باتوم درش بیاورند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: فورا تکذیب کن!&lt;BR&gt;اغتشاشگر: چی را؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: باتوم را! تازه قرار نبود اینقدر سوال بپرسی! از همان جا ادامه بده ما اینها را درمی آوریم؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: باتوم را؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: نه بیشعور! فیلم را!&lt;BR&gt;اغتشاشگر: چشم... خلاصه شیطون رفت توی جلدم تا برای سرگرمی ماهواره تماشا کنم به همین دلیل ماهواره را روشن کردم و دیدم بی بی سی مردم را به اغتشاش تشویق می کند کمی وسوسه شدم اما به خودم گفتم بهتر است به جای اغتشاش بروم توی اینترنت و یک نفر را برای وقت گذرانی پیدا کنم اما متاسفانه در سایت فیس بوک با یک اغتشاشگر برخورد کردم که من را تشویق به اغتشاش کرد با این حال من هنوز کمی مقاومت می کردم که یک اقاهه از یک حزب سیاسی امد هشتصدهزار چوق به من پول داد که بروم اغتشاش کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: چطور این همه بلا همزمان سرتان آمد مگر میشود؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: کار که نشد ندارد. شاعر می فرماید خداوندا سه درد آمد به یک بار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: خب سه تا را می شود باور کرد اما اینهایی که گفتی پنج شش تا بود&lt;BR&gt;اغتشاشگر: شاعر می فرماید چونکه صد آمد نود هم پیش ماست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: ببینم مطمئنی الان هم تحت تاثیر شیشه نیستی؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: من از وقتی دستگیر شدم توی ترکم. بازجوهای اینجا خیلی مهربان هستند و قرصهایی به آدم میدهند که آدم را میبره تو فضا و حتی از شیشه هم توپتر است. می زنی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: نه الان خسته ام. دستهام هم دارند تاول می زنند.&lt;BR&gt;اغتشاشگر: شیشه را گفتم نه شلاق را.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: آها... نه. ادامه بده. خب از رفتار بازجوها گفتی، این شایعاتی که از بدرفتاری بازجوها هست دروغه دیگه نه؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: بله صد در صد. رفتار بازجوها خیلی خوب است و در اتاق بازجویی به ما رافت و گفتمان و صفا و از اینجور چیزها می کنند. اینجا من را نصیحت کردند، بازجو به من گفت من به شما علاقه دارم اما به شما اطلاعات غلط داده شده بعد اطلاعات درست را خودش عمیقا به من داد که در دادگاه خیلی به من کمک کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: در مورد خوبیهای دادگاه هم صحبت کنید.&lt;BR&gt;اغتشاشگر: دادگاه خیلی خوب بود فقط زمانش را زیادتر کنند. قبل از دادگاه به ما لباس نو و دمپایی هم دادند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: در دادگاه مشکلی نداشتید؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: نه فقط یک مقدار چشمم درد گرفت چون عینک همراهم نبود، اگر متن دفاعیه را درشت تر بنویسند بهتر است. آدم راحتتر میتواند بخواند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: به عنوان آخرین سوال یک مطلب افشاگرانه هم بفرمایید.&lt;BR&gt;اغتشاشگر: خب همه میدانند که مسئول همه این اغتشاشها بیب است امیدوارم هر چه زودتر دستگیر و محاکمه شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: بیب کی هست؟&lt;BR&gt;اغتشاشگر: والا بازجوها به من گفتند در دادگاه اسمش را بگویم ولی بعد توی تلوزیون به جای اسمش بیب گذاشتند. خواستم کار شما را آسانتر کرده باشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;خبرنگار: از شما به خاطر وقتی که در اختیار آی طنز گذاشتید تشکر می کنیم.&lt;BR&gt;اغتشاشگر: خواهش می کنم چاره ای نداشتم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روح و فرشته </title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl id=post_message_120809 align=right&gt;همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به &lt;B&gt;مدرسه&lt;/B&gt; بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمی‌شد که &lt;B&gt;درخت&lt;/B&gt; شده باشد.&lt;SPAN class=copyright&gt;&lt;A href=&quot;http://forum.isatice.com/-t12125.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#22229c&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=tahoma&gt;سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته &lt;FONT color=#993366&gt;&lt;B&gt;دلگیر&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; بود.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=tahoma&gt;یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد. &lt;B&gt;بی‌هوش&lt;/B&gt; شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ &lt;B&gt;روی تن او&lt;/B&gt; می‌نوشت &lt;B&gt;آب&lt;/B&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;!-- / message --&gt;&lt;!-- sig --&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;  &lt;FONT size=3&gt;    در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت ازخودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کردکه راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند واعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا درسراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سوادآموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشورهمسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن هم ممنوع اعلام شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگرقرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بندگوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالیکنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم رابه دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. وبی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می توانددر تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است وهیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبانخلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمیگوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده , یابرای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به *** مردم می چسباند و اینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزورا دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. درکوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه مینداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری وکاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده  و همگان را گوزو کرده اند.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 19:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسم من گوسفند است</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;اسم من گوسفند است. پدرم گوسفندي چاق و چلّه بود که چند سال پيش در حمله گرگ سياهي شربت شهادت نوشيد و به لقا لله پيوست. مادرم را هم به سفر حج بردند که تاکنون از وي خبري نيست. من دوران برّه-گی ام را تحت نظارت اساتيد بزرگ دامپروری با موفقيت سپري کرده و وارد گله دوستان و آشنايان شدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=middle src=&quot;http://web.mit.edu/alam/Public/weblog/sheep.bmp&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از بزغاله ها خوشم نمي آيد چون خيلي شيطون و بلند پروازند. برخلاف من که سرم را پايين مي اندازم و همان علف جلوي رويم را ميخورم، بزغاله ها از درخت و درختچه ها بالا ميروند تا مزه برگ درخت را تست کنند. من خيلي قانع و صبورم. کاري به کار بزرگان ندارم. اصلا نميدانم صاحب يا صاحبان من چه کساني هستند. چرا به من غذا ميدهند يا نميدهند. کاري ندارم که آنها چرا ميخواهند مرا چاق و فربه کنند. غذاي مورد علاقه من يونجه با سالاد کاهو و سس آب هندوانه است&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;گاهي اوقات صاحبم يک دسته يونجه در دستش ميگيرد و راه ميرود و مرا دنبال خود مي کشاند. الان سالهاست که دنبال صاحبم ميدوم تا بلکه به آن مدينه فاضله يونجه اي وعده داده شده برسم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;از روزي که سياست ما عين ديانت ما شد من هم وارد عالم سياست شدم. روزهاي گرم تابستان، صاحبانم زير سايه بان ايوان حياط قديمي مينشينند و در مورد سياست حرف ميزنند و خربزه ميخورند و هندوانه قاچ ميکنند. من هم که در گوشه اي از آن حياط ساکت و آروم نشسته ام، با صبوري به حرف هاي آنها گوش ميدهم و در جهت تاييد صحبت هاي آنها گاهي ”&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;بع بع&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;“ هم ميکنم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;صاحبان مهربانم خربزه را خودشان ميخورند و پوستش را جلو من پرت ميکنند. تا بحال زياد اتفاق افتاده که پايم روي پوست خربزه رفته و ليز خوردم و با کله به زمين افتادم ولي خب چه کنيم ما گوسفنديم ديگه. باز بلند ميشم و همان پوست خربزه رو ميخورم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;من گوسفندم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;من يک وبلاگ هم دارم. هميشه منتظر ميمانم که صاحبم يک مطلب يا خبري را عليه دشمنانش بنويسد يا به من بگويد تا من هم گوسفندوار آن را ”&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;بع بع&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;“ کنم. گاهي صاحبم از تهران به من زنگ ميزند و ميگويد حالا نزديک انتخابات است بايد زياد &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;بع بع&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt; کني. من هم گوش ميدم و &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;بع بع&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt; ميکنم و ديگران را هم به &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4 face=tahoma&gt;بع بع&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt; کردن دعوت ميکنم. دوستيها و دشمنيهاي من همه به بر اساس نحوه رفتار صاحبم با ديگران است. اگر صاحبم از کسي خوشش بيايد لابد آدم خوبي است و اگر از کسي بدش بيايد لابد آدم منحرفي است&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;من گوسفندم. فايده هاي زيادي براي صاحبم دارم. از پشم و کرکم لباس درست ميکنند تا عيب هاي صاحبم پوشانده شود. او را از سرما و گرما حفاظت کند. از پوستم طبل و دهل درست ميکنند تا صداي تبليغات صاحبم گوش عالم را کر کند. وجودم را در قربانگاه مصلحت ذبح ميکنند تا نذر صاحبم ادا شود و کفاره گناهانش شود. من قرباني ميشم تا او به بهشت برود. صاحبم دمبه مرا خيلي دوست دارد. گاهي به دمبه من دست ميزند و ميگويد: ماشالله، خدا بده برکت&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;من گوسفندم. خيلي هم گوسفندم&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;FONT size=4 face=tahoma&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Jun 2009 11:52:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شما میخواهید تختان کنار پنجره باشد ؟!؟!؟!؟!؟!</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;       &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;        به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. &lt;BR&gt;من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. &lt;BR&gt;روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 May 2009 23:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشمانم را دوباره خیس کردی... نگاه کن!!!</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;پنجره سکوت باد را فریاد میزند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;نسیم دوبا ره بوی تو را میدهد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;ابرها برایت میگریند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;درست مثل چشمانم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;نگاه کن ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;چشمانم را دوباره خیس کردی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;نگاه کن...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;غصه هایم را دوباره معنا دادی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;ببین...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;که چگونه مرا به عمق قلبت پیوند زدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;حال چگونه بی تو در این حجم باد سرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;بمانم ، بپوسم ، بسازم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;من به چه امیدی پشت این در فریاد بزنم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;تا تو صدای خسته و گرفته مرا بشنوی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666 size=4&gt;به چه امیدی؟؟؟!!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.myup.ir/files/vrfoslh3lwxvbzonsw9g.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 20:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بزبز قندی و ...</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;    آنچه در داستان بزبز قندی بیشتراز همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;طی تحقیقات بنده و کشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه ازخانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپروت به سراغش می آید و با هم میروند صفا &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;     پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید .&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;      شنگلول چرا شنگول است? مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا  حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;     مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی . اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد . &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;     خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان   گرگ   است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند ... &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 19:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دردهاي من . . .</title>
<link>http://nothing.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#999999&gt;دردهاي من / جامه نيستند / تا ز تن درآورم /  &quot;چامه‌و‌چکامه&quot; نيستند /  تا به &quot;رشته‌ي سخن&quot; درآورم / نعره نيستند /  تا ز &quot;نايِ جان&quot; برآورم / دردهاي من نگفتني /  دردهاي من نهفتني است /  دردهاي من /  گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست /  درد مردم زمانه است /  مردمي که چين پوستين‌شان /  مردمي که رنگ روي آستين‌شان /  مردمي که نام‌هايشان / جلد کهنه‌ي شناسنامه‌هايشان /  درد مي‌کند /  من ولي تمام استخوان بودنم /    لحظه‌هاي ساده‌ي سرودنم /  درد مي‌کند /  انحناي روح من /  شانه‌هاي خسته‌ي غرور من /  تکيه‌گاه بي‌پناهي دلم شکسته است /  کتف گريه‌هاي بي‌بهانه‌ام /  بازوان حس شاعرانه‌ام /  زخم خورده است /  دردهاي پوستي کجا؟ /  درد دوستي کجا؟ /  اين سماجت عجيب /  پافشاري شگفت دردهاست /  دردهاي آشنا /  دردهاي بومي غريب /   دردهاي خانگي /  دردهاي کهنه‌ي لجوج /  اولين قلم /  حرف حرف درد را /  در دلم نوشته است /  دست سرنوشت /  خون درد را  / با گلم سرشته است /  پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟ /  درد/ رنگ‌و‌بوي غنچه‌يِ دل است /  پس چگونه من /  رنگ‌و‌بوي غنچه را ز برگ‌هاي تو-به-توي آن جدا کنم؟ /  دفتر مرا /  دست درد مي‌زند ورق /  شعر تازه‌ي مرا /  درد گفته است /  درد هم شنفته است /  پس در اين ميانه من /  از چه حرف مي‌زنم؟ /  درد، حرف نيست /  درد، نام ديگر من است / من چگونه خويش را صدا کنم؟&lt;/FONT&gt; </description>
<pubDate>Fri, 16 Jan 2009 10:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nothing&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>nothing</dc:creator>
<guid>http://nothing.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
