تبليغاتX

هیچ چیز...

هیچ چیز...

...جایی برای هیچ چیز ... برای هیچ کس ...

خواب ناز بودم شبی           دیدم کسی در میزند 

در گشودم روی او               دیدم غم است در میزند

ای دوستان بی وفا              از غم بیاموزید وفا

غم با آن همه بی گانگی     هر شب به من سر میزند


        نگو بار گران بودیم و رفتیم

 نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

        آخه این ها دلیل محکمی نیست

 بگو با دیگران بودیم و رفتیم


۴۰ روز گذشت ... فرزین هم رفت به اون دنیا ... روز سومش رسیدم ... رفتم مسجدش ... باباش منو دید ترکید ... هیچ وقت یادم نمیره ... رفتم پیش مادرش ... حرفاش هیچ وقت یادم نمیره ...   ..  .

مراسم چهلمش هم تموم شد ... بازم باباش تریکد ... دیگه پیش مادرش نرفتم ... نخواستم دوباره با دیدن من یاد پسرش بی افته ...  خدا بیامرزه ...

اما ...

 خود کشی کار درستی نیست ... شاید آدم گاهی به آخر خط برسه اما خودکشی درست نیست ...  .. .

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


//end hiding script from old browsers --> Nothing Else Matters