تبليغاتX

هیچ چیز...

هیچ چیز...

...جایی برای هیچ چیز ... برای هیچ کس ...

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقت و باور کرده

دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

تو هفت تا آسمون تو تک ستاره ی منی

به خدا ناز دو چشمات و به دنیا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده  نگو این دل دوریه عشقت و باور کرده

                 دل من خسته از این دست به دعا ها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو خردن   همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

 

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


بوی عیدی ، بوی جنگ ، دروغ و صد رنگی

 بوی تند نون نفتی  وسط سفره تو

 حرف و وعده ، عید مُرده ، خوشی بمب بزرگ    

 

 با اینا زمستونامون سر نشد

 با اینا خستگیامون در نشد

 

خالی مونده دل هر قلک پول

وحشت خم شدن کمر بابا  از غم و غصه  زیاد  

بوی اسکناس یغما شده  تو قسط  و بهره ها

  

با اینا زمستونامون سر نشد

با اینا خستگیامون در نشد

 

 فکر فرار کردن یه دختر مانتو سیاه

 درد یک جیغ بلند از سر باتومای زور

 برق دستبند های حلقه توی دست گنجی ها

 

با اینا زمستونامون  سر نشد

با اینا خستگیامون در نشد

 

عشق یک روزنامه ساختن با وبلاگ 

 ترس فیلتر شدن و جریمه های بد دادسرا

عکس گل محمدی  که خشک شده رو جعبه باقلوا   

 

بااینا زمستونامون سر نشد  

با اینا خستگیامون در نشد

 

 روی طاقچه ، توی عکس

 وقت گنگ اعدام

 شب جمعه پی مادر توی خونه گم شدن

 توی جوی لاجوردی  حسرت زنده شدن ...

 

 

      یه خبر بد 

  فرزین ... مرد ... خدا بیامرزه ...

هم سن من بود ... ۶۶ بود ... دوست بودیم ... یه موقع صمیمی بودیم ... اما بعد راهمون جدا شد .. اون تو یه فاز دیگه بود و من تو یه فاز دیگه ... پسر خوبی بود ... آدم جالبی بود ... نباید می مرد اما مرد ... 

با دوستاش رفتن و نشستن و خوردن تا خرخره ... نمی دونم چی شده ... فقط می دونم که مرده ... آخه آدم خر ... الکل سفید و خالی خالی می خورن ؟ هان ؟ بی شعور ... چرا ؟ چرا مردی ؟ 

نگفتی مادرت چی می شه ؟ نگفتی ؟ نگفتی پدرت چی می شه ؟ نگفتی ؟ نگفتی ؟ ... 

حقش نبود بمیری ... اما ... سرنوشت تو هم این جوری بود ... یادت بخیر ... رو حت شاد ... 

۲ روز بود فقط تو ذهنم بود ... نگو قرار بود خبر مرگت و بشنوم ... اونم چه جالب ...

-: فرزین زیاد عرق می خورد ؟

-:آره ... چه طور مگه ؟؟ 

-:هیچی...رابطت با خدا بیا مرز چطوره الان ؟

-:معمولی ... چطور مگه ؟؟

-:همین جوری ... آخه خدا بیامرز مرده ... باید بریم سر خاکش ...

 یه لحظه موندم چی بگم ... تمام اون روزها از جلو چشمم رد شد ... اما ... دیگه مرده ...

دیگه رفته ... دیگه بر نمی گرده ....

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


//end hiding script from old browsers --> Nothing Else Matters