تبليغاتX

هیچ چیز...

هیچ چیز...

...جایی برای هیچ چیز ... برای هیچ کس ...

اینم از چهارشنبه سوری که گذشت و تموم شد. یاده پارسال به خیر... یه ماشین دربستی گرفته بودیم و 5 نفری سوار شده بودیم با کلی مواد منفجره.این ور و اون ور شهر رو بستیم به هم. تو هر محل میرفتیم یه صدایی راه می انداختیم و برمیگشتیم .یه کی از دوستام که نشسته بود جلو از پنجره یکی از بمب های دستی رو انداخت هوا و از شانس درست افتاد روی سقف ماشین و سقف ماشین که یه پیکان سفر بود پاره شد ... کلی حال کردیم . 28 اسفند هم که دوستم مرد. یعنی ترکید و مرد. دو تاشون با هم میدن و یکی هم صورتش صوخت. عصر که می اومدم اعلامیه سالگردش رو دیدم. حالم گرفته شد. یکیشون هم 2 اسفند سالگردش هست. ارس حسینی و سید امین هاشم منیری ... خدا بیامرزه .... . امسال اصلا" حال نداد بهم . هیچ ماده ی منفجره ای نخریده بودم و هیچی هم درست نکرده بودم. به خاطر مرگ پارسال رفقام . رفته بودم آستارا ، صبح رسیدم ارومیه و بعد از یه دوش رفتم بیرون و با رفقا گشتیم و وقت رو تلف کردیم . خلاصه عصر هم که رفتم یه دوری زدم با دوستام و چند تا از محله ها رو گشتیم و برگشتم خونه . خوش باشید ... .. .

mojtaba_crazy2003

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


سلام

امروز عصر که از کلاس اومدم بیرون مثل همیشه دوستام اومده بودن دنبالم . یکی شون لباس تازه خریده بود صبح و پوشیده بود.من اصلا" باور نمی کردم که این همون ادمه.شلوار بگ بایه کاپشن لی خفن زیرشم یه تی شرت خفن ناک . تا دیروز لباس پارچه ای می پوشید امروز این جوری لباس پوشیده بود....

لباس خیلی رو ادم تاثیر داره.علاوه بر اون رو کسی که ادم رو می بینه هم تاثیر زیادی داره. مثلا"من خودم دیروز صبح رفته بودم اتحادیه ی بازرگانی مدارک رو بدم . لباس پارچه ای با کت پوشیده بودم و موهام رو هم قشنگ داده دم کنار و انداخته بودم پشت گوشم ، خلاصه جو و جور کرده بودم کوتاه دیده بشه . رییس که میشناسه ولی ادم های دیگه که اونجا بودن من و دیدن کیف می کردن ... بابا شخصیت ... تحویل دات کام بود دیگه . اما امروز که رفتم اداره ی بازرگانی اونجا کار هامون رو جابهجا کنم تیپ اسپورت زده بودم .. همچین نگاه می کردن انگار یه بچه اومده اونجا بپرسه دستشویی کدوم وره. اسمم رو که گفتم تازه تحویل گرفتن ، اونم با یه حالت خاص .

آره ، من به این نتیجه رسیدم که این ظاهره ادماست که برا بقیه مهم هستش و درون ادم ها و افکار و رفتار و عقایدشون مهم نیست . یه گدا باش اما تیپ درست بزن همه می گن بچه ی کدوم سرمایه داری؟ ... .گول ظاهر ادم ها رو نخورین .... .

از آن نترس که های و هوی دارد

ار آن بترس که سر به تو دارد .

mojtaba_crazy2003@yahoo.com

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


زندگی هم داره می گذره . دیروز رفت و امروز اومد و امروز میره و فردا میاد ... . نگاه که می کنم میبینم کارای جالبی انجام میدم.کارایی که عجیبه ، یه ادم درست این کارها رو انجام نمیده ... نمی دونم چرا ، هیچی بهم حال نمیده ، هر کاری که انجام میدم خوش نمی شم. همه چیز تکراری شده ، واسه همین کارها رو چپه انجام میدم. قدیما(پارسال ،پیرارسال) دنبال دخترها می افتادیم ،متلک می انداختیم ... بیکار که می نشستیم متلک مس ییاختیم اما حالا دیگه دخترها هم بهم متلک می اندازن حال نمی کنم جواب بدم . اونا هم که داوطلب میشن و پیشنهاد میدن من حال نمی کنم جواب مثبت بدم . حال می کنم تنها بمونم.قبلا" منتظر میشدیم که جمعه بشه یا یه تعطیلی برسه که ماشین و ورداریم و بریم بند ... حالا اما حال نمی کنم بشینم تو ماشین .قیلا" تو خیابون که میرفتیم از یه قیافه که خوشم نمیومد متلک می انداختم و دعوا راه می انداتم اما حالا دعوا صدام میکنه من نمیرم ... . به کل عوض شدم ... قاطی کردم . بی خیال ... جمعه شب با دو تا از دوستام کنار پارک داشتیم رد می شدیم که نمیدونم چی شد یکیشون رو جو گرفت و رفت رو چمن ها و اومد اکرباط بیاد ... منم رفتم و شروع کردم . از اول تابستون که تصادف کرده بودم اصلا" تحرک نداشتم ولی اونجا کلی پریدم و حرکتهای قدیمی رو انجام دادم.بدنم سالمه و همون جور کشش داره . بی خودی تنبلی می کردم و این کدت ورزش نکردم. تصمیم گرفتم ورزش رو دوباره شروع کنم.اول خواستم که بازم برم بوکس ولی بعدش منصرف شدم. دیدم قد بلندی دارم وبابام دوستای والیبالیست زیادی داره مثل ساسان خداپرست و کلی ادم دیگه که یه موقع تو تیم ملی بودن.منم تصمیم گرفتم برم والیبال .ببینیم چطور میشه .

راستی فیشم هم قضیش حل شد ...

خوش باشید و تنبلی نکنین ولی ورزش بکنین... . +><+

 


صدا کن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
که در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي کرد.
و خاصيت عشق اين است.

..در اين کوچه هايي که تاريک هستند
من از حاصلضرب ترديد و کبريت مي ترسم..

 

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


الان دارم به اهنگ های اندی گوش میدم . اندی هم صدای قشنگی داره و بعضی از  اهنگ هاش هم خیلی قشنگن. جالب می خونه ... اگه عشق همینه   اگه زندگی اینه  نمی خوام چشمام دنیا رو ببینه ... ... به چشم خسته ی من اسمون از سنگ شده لعنت به این تنهایی دلم برات تنگ شده ... ...   تا که یک گوشهیه چشمی به این عابد کردی    با همون نگاه اول من و شاعر کردی ... ... و ...

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت دارم

دلت را می بویند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

و عشق را کنار تیرک راهبند

تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی ست نازنین

آنکه بر در می کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

آنک قصابانند بر گذر گاهها مستقر با کنده و ساطوری خونالود

روزگار غریبی ست نازنین

و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری به آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی ست نازنین

ابلیس پیروز است

سور عزای مارا بر سفر نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

-----------------------------------------------------------------------------

        واقعا" هم روزگار غریبیه . ادم نمیدونه چیکار کنه . حرف کی رو باور کنه و حرف کی رو باور نکنه ... .. .

راستی فیش تلفن هم اومد به سلامتی . باید پول تو جیبی هام رو جم کنم تا بلکه بتونم فیش رو پر کنم تا تلفنم قطع نشه .

من چون از رنگ مشکی خوشم میاد ‌‌‌لباس سیاه می پوشم. امروز یکی از دوستام بهم گفت : محرم تموم شد دیگه در بیار این لباس سیاه رو ... برام جالب بود که اون فکر می کرد من به خاطر محرم سیاه پوشیدم و نمی دونست که من پیرهن هام همشون سیاهن و رنگ دیگه ای ندارم ... .

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


      آشورا هم گذشت و رفت ... بازم مردم تو خیابونا بودن و به زنجیر زنا نگاه می کردن ... منم که مثل همیشه تو خیابون بودم . روز تاسوعا خیابون خاوت بود و ادم های کمی تو خیابون بودن اما روز عاشورا خیابون شلوغ بود . ظهر دسته ی مسجد جلو مسجد زنجیر میزد و منم رفتم زنجیر زدم . همه دوستام کف کرده بودن اخه از من بعیده از این کارا انجام بدم . اره خلا صه هیچی ... . ما اینجا یه امام زاده داریم که منم رفته بودم اونجا با دوستم .یه بسیجی اومد گیر داد یه دوستم . در گیر شدیم شدید کار به بزن بزن کشید. ۸ نفر ریختن رو سرمون ما هم دوتایی یه حالی بهشون دادیم. با دستبند بردنمون تو پایگاه اشون ... اونجا هم ولمون کردن ....منم اومدم خونه با بابام رفتم اونجا یه حالی بهشون دادیم ... همشون معضرت خواهی کردن . شبم که رفتم مسجد ... چراغها رو خاموش کردن سینه زنی شروع شد منم سینه میزدم ... این روزا کارای بعید دارم انجام میدم ... تیپ پارچه ای زدم خفن . آخر بچه مثبت شدم .... اینم از این تاسوعا و عاشورامون ... .    خوش باشید .

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |


//end hiding script from old browsers --> Nothing Else Matters