در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت ازخودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کردکه راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند واعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا درسراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سوادآموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشورهمسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن هم ممنوع اعلام شد. پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگرقرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بندگوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالیکنند.
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
اسم من گوسفند است. پدرم گوسفندي چاق و چلّه بود که چند سال پيش در حمله گرگ سياهي شربت شهادت نوشيد و به لقا لله پيوست. مادرم را هم به سفر حج بردند که تاکنون از وي خبري نيست. من دوران برّه-گی ام را تحت نظارت اساتيد بزرگ دامپروری با موفقيت سپري کرده و وارد گله دوستان و آشنايان شدم

من از بزغاله ها خوشم نمي آيد چون خيلي شيطون و بلند پروازند. برخلاف من که سرم را پايين مي اندازم و همان علف جلوي رويم را ميخورم، بزغاله ها از درخت و درختچه ها بالا ميروند تا مزه برگ درخت را تست کنند. من خيلي قانع و صبورم. کاري به کار بزرگان ندارم. اصلا نميدانم صاحب يا صاحبان من چه کساني هستند. چرا به من غذا ميدهند يا نميدهند. کاري ندارم که آنها چرا ميخواهند مرا چاق و فربه کنند. غذاي مورد علاقه من يونجه با سالاد کاهو و سس آب هندوانه است.
گاهي اوقات صاحبم يک دسته يونجه در دستش ميگيرد و راه ميرود و مرا دنبال خود مي کشاند. الان سالهاست که دنبال صاحبم ميدوم تا بلکه به آن مدينه فاضله يونجه اي وعده داده شده برسم.
از روزي که سياست ما عين ديانت ما شد من هم وارد عالم سياست شدم. روزهاي گرم تابستان، صاحبانم زير سايه بان ايوان حياط قديمي مينشينند و در مورد سياست حرف ميزنند و خربزه ميخورند و هندوانه قاچ ميکنند. من هم که در گوشه اي از آن حياط ساکت و آروم نشسته ام، با صبوري به حرف هاي آنها گوش ميدهم و در جهت تاييد صحبت هاي آنها گاهي ”بع بع“ هم ميکنم!!
صاحبان مهربانم خربزه را خودشان ميخورند و پوستش را جلو من پرت ميکنند. تا بحال زياد اتفاق افتاده که پايم روي پوست خربزه رفته و ليز خوردم و با کله به زمين افتادم ولي خب چه کنيم ما گوسفنديم ديگه. باز بلند ميشم و همان پوست خربزه رو ميخورم.
من گوسفندم.
من يک وبلاگ هم دارم. هميشه منتظر ميمانم که صاحبم يک مطلب يا خبري را عليه دشمنانش بنويسد يا به من بگويد تا من هم گوسفندوار آن را ”بع بع“ کنم. گاهي صاحبم از تهران به من زنگ ميزند و ميگويد حالا نزديک انتخابات است بايد زياد بع بع کني. من هم گوش ميدم و بع بع ميکنم و ديگران را هم به بع بع کردن دعوت ميکنم. دوستيها و دشمنيهاي من همه به بر اساس نحوه رفتار صاحبم با ديگران است. اگر صاحبم از کسي خوشش بيايد لابد آدم خوبي است و اگر از کسي بدش بيايد لابد آدم منحرفي است.
من گوسفندم. فايده هاي زيادي براي صاحبم دارم. از پشم و کرکم لباس درست ميکنند تا عيب هاي صاحبم پوشانده شود. او را از سرما و گرما حفاظت کند. از پوستم طبل و دهل درست ميکنند تا صداي تبليغات صاحبم گوش عالم را کر کند. وجودم را در قربانگاه مصلحت ذبح ميکنند تا نذر صاحبم ادا شود و کفاره گناهانش شود. من قرباني ميشم تا او به بهشت برود. صاحبم دمبه مرا خيلي دوست دارد. گاهي به دمبه من دست ميزند و ميگويد: ماشالله، خدا بده برکت!
من گوسفندم. خيلي هم گوسفندم.
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
پنجره سکوت باد را فریاد میزند نسیم دوبا ره بوی تو را میدهد ابرها برایت میگریند درست مثل چشمانم نگاه کن ... چشمانم را دوباره خیس کردی نگاه کن... غصه هایم را دوباره معنا دادی ببین... که چگونه مرا به عمق قلبت پیوند زدی حال چگونه بی تو در این حجم باد سرد بمانم ، بپوسم ، بسازم من به چه امیدی پشت این در فریاد بزنم تا تو صدای خسته و گرفته مرا بشنوی؟ به چه امیدی؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتراز همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد طی تحقیقات بنده و کشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه ازخانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپروت به سراغش می آید و با هم میروند صفا پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید . شنگلول چرا شنگول است? مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی . اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد . خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند ...
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
دردهاي من / جامه نيستند / تا ز تن درآورم / "چامهوچکامه" نيستند / تا به "رشتهي سخن" درآورم / نعره نيستند / تا ز "نايِ جان" برآورم / دردهاي من نگفتني / دردهاي من نهفتني است / دردهاي من / گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست / درد مردم زمانه است / مردمي که چين پوستينشان / مردمي که رنگ روي آستينشان / مردمي که نامهايشان / جلد کهنهي شناسنامههايشان / درد ميکند / من ولي تمام استخوان بودنم / لحظههاي سادهي سرودنم / درد ميکند / انحناي روح من / شانههاي خستهي غرور من / تکيهگاه بيپناهي دلم شکسته است / کتف گريههاي بيبهانهام / بازوان حس شاعرانهام / زخم خورده است / دردهاي پوستي کجا؟ / درد دوستي کجا؟ / اين سماجت عجيب / پافشاري شگفت دردهاست / دردهاي آشنا / دردهاي بومي غريب / دردهاي خانگي / دردهاي کهنهي لجوج / اولين قلم / حرف حرف درد را / در دلم نوشته است / دست سرنوشت / خون درد را / با گلم سرشته است / پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟ / درد/ رنگوبوي غنچهيِ دل است / پس چگونه من / رنگوبوي غنچه را ز برگهاي تو-به-توي آن جدا کنم؟ / دفتر مرا / دست درد ميزند ورق / شعر تازهي مرا / درد گفته است / درد هم شنفته است / پس در اين ميانه من / از چه حرف ميزنم؟ / درد، حرف نيست / درد، نام ديگر من است / من چگونه خويش را صدا کنم؟
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
امريکا
شما به رئيسجمهور امريکا ميگوييد: «مادرت رو...»! ولي اتفاق خاصي نميافتد، فقط شما معروف ميشويد و دربارهء مادر رئيس جمهور کتاب مينويسيد و ميليونها دلار درآمد کسب ميکنيد! اما بعد از آن، رئيسجمهور از شما به دادگاه شکايت ميکند و شما مجبور ميشويد که بابت غرامت، همهء پولتان را به رئيسجمهور بدهيد
انگلستان
شما به نخستوزير انگلستان ميگوييد: «مادرت رو...»! نخستوزير هم به شما ميگويد: مادر خودت رو
فرانسه
شما به رئيسجمهور فرانسه ميگوييد: «مادرت رو...»! و بلافاصله ميليونها نفر از مردم به خيابانها ميريزند و در حمايت از شما، به رئيسجمهور ميگويند: «مادرت رو...»! رئيسجمهور هم دربارهء جريحه دار شدن احساساتش شعري ميسرايد و آنرا در روزنامهها و مجلات و راديو و تلويزيون منتشر ميکند
ژاپن
شما به نخستوزير ژاپن ميگوييد: «مادرت رو...»! نخستوزير تعظيم ميکند و به شما ميگويد: ببخشيد، ولي فکر نکنم مادرم از شما خوشش بياد
آلمان
شما به صدراعظم آلمان ميگوييد: «مادرت رو...»! پليس به سراغ شما ميآيد و به شما ميگويد: لطفاً با مادر صدراعظم کاري نداشته باشيد
سوئد
شما به نخستوزير سوئد ميگوييد: «مادرت رو...»! از مردم رأيگيري ميشود که آيا شما مادر نخستوزير را... يا نه؟! اگر رأي مثبت داده شود، شما مادر نخستوزير را...! ولي اگر رأي منفي داده شود، نخستوزير دست شما را در مقابل دوربينهاي تلويزيوني ميفشارد و براي شما آرزوي موفقيت ميکند
ترکيه
شما به رئيسجمهور ترکيه ميگوييد: «مادرت رو...»! و رئيسجمهور هم اسلحهاش را در ميآورد و به شما شليک ميکند. اگر شما کُرد باشيد، رئيسجمهور مورد تشويق قرار ميگيرد! وگرنه او را به دادگاه احضار ميکنند و او در بين راه فرار ميکند و به يونان پناهنده ميشود
سوئيس
شما به نخستوزير سوئيس ميگوييد: «مادرت رو...»! منشي دفتر نخستوزير با شما تماس ميگيرد و شماره تلفن مادر نخست وزير را به شما ميدهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنيد
هند
شما به نخستوزير هند ميگوييد: «مادرت رو...»! نخستوزير شما را به خانهاش دعوت ميکند و خاکستر مادرش را که سالها پيش مُرده به شما نشان ميدهد و براي شما آواز ميخواند و گريه ميکند. شما هم متأثر ميشويد و به خانه برميگرديد و ميبينيد که خانوادهتان ناپديد شدهاند و سالهاي سال به دنبال خانوادهء خود از اين شهر به آن شهر آواره ميشويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگي ميميريد و از داستان زندگي شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايي ساخته ميشود
کانادا
شما به نخستوزير کانادا ميگوييد: «مادرت رو...»! مادر نخستوزير خبردار ميشود و مقالهاي فمينيستي در روزنامه چاپ ميکند و تبعيض جنسي را به شدت مورد انتقاد قرار ميدهد و از شما ميخواهد که پدر نخست وزير را...ا
کلمبيا
شما به رئيسجمهور کلمبيا ميگوييد: «مادرت رو...»! بعد وصيتنامهتان را مينويسيد و در اولين فرصت خود را دار ميزنيد! چند روز بعد جسد شما را در حالي که طناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخ سوراخ شده و با اسيد سوزانده شدهايد، پيدا ميکنند! پزشک قانوني جسد شما را لاشهء سگ تشخيص داده و در حومهء شهر دفن ميکند
چين
شما به رئيسجمهور چين ميگوييد: «مادرت رو...»! رئيسجمهور هم به صورت لفظي، هم شما و هم خانواده تان را...! سپس شما به همراه خانواده تان به کرهء ماه تبعيد ميشويد
ايتاليا
شما به نخستوزير ايتاليا ميگوييد: «مادرت رو...»! روزنامهها خبر رسوايي مادر نخستوزير را چاپ ميکنند و مافيا به خاطر شهوت زيادتان، به شما پيشنهاد همکاري در زمينهء تهيهء فيلمهاي پورنو ميکند! نخستوزير هم براي تلافي، يک بازي دوستانهء فوتبال بين تيم محبوب خودش و تيم محبوب شما ترتيب ميدهد و داور بازي را ميخرد و تيم محبوب شما را با نتيجهء مفتضحانه اي شکست ميدهد
روسيه
شما به رئيسجمهور روسيه ميگوييد: «مادرت رو...»! فرداي آن روز شما دچار يک سانحه شده و در تصادف با اتومبيل کشته ميشويد! به خانوادهء شما اطلاع داده ميشود که شما در حال مستي رانندگي کردهايد و شدت تصادف چنان زياد بوده که بدن شما تکه تکه شده است
عربستان
شما به رئيسجمهور عربستان ميگوييد: «مادرت رو....»! همه به شما ميخندند، چون عربستان رئيسجمهور ندارد! شما متوجه اشتباه خود ميشويد و اين دفعه به پادشاه عربستان ميگوييد: «مادرت رو...»! همه از خنده دست ميکشند و پادشاه هم زبان شما را قطع ميکند
همينجا!
چــــي؟! شما به رئيسجمهور ميگوييد: «مادرت رو...»؟؟؟!! متأسفم دوست من، ديگر دير شده! خيلي وقت است که رئيسجمهور نه تنها مادرت رو، بلکه خودت و...!
خبر نداري.....!!!
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
خدا وندا000!اگر روزي بشر گردي زحال بندگانت با
خبر گردي پشيمان مي شدي از قصه خلقت از اينجا
از آنجا بودنت !خداوندا000! اگر روزي ز عرش خود به
زير آيي لباس فقر به تن داري براي لقمه ي ناني غرورت
را به زير پاي نا مردان فرو ريزي زمين و آسمان
را کفر مي گويي000 نمي گويي؟ خداوندا000ا
گر با مردم آميزي شتابان در پي روزي ز پيشاني
عرق ريزي شب آزرده ودل خسته تهي دست و
زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين آسمان
را کفر مي گويي000 نمي گويي؟ خدا وندا000
اگر در ظهرگرماگير تابستان تن خود را به زير سايه ي
ديواري بسپاري لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود
بگذاري و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني و
اعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد
و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشدزمين و
آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟ خدايا
خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!تو خود
سلطان تبعيضي تو خود يک فتنه انگيزي اگر
در روز خلقت مست نمي کردي يکي را همچون
من بدبخت يکي را بي دليل آقا نمي کردي
جهاني را چنين غوغا نمي کرديدگر فرياد ها
در سينه ي تنگم نمي گنجد دگر آهم نمي گيرد
دگر اين سازها شادم نمي سازد دگر از فرط
مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد دگر
در جام چشمم باده شادي نمي رقصد نه دست
گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد نه سنگ
سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0اگر
فريادهايي از دل ديوانه برخيزد براي نا مرادي هاي
دل باشد.
خدايا گنبد صياد يعني چه ؟
فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟
اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟
به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد که با
آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم خدايي که
فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد
خدا نيست ؟!
شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست
و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد! بگوييد
تا بفهمم چرا اشك مرا بيند؟
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد
چرا او اين چنين کور و کر و لال است و
يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش
مست تنهايي و يا شايد دگر پر گشته است
آن طاقت و صبرش کنون از دست داده آن
صفتها را چرا در پرده مي گويم خدا هرگز
نمي باشد من امشب ناله ني را خدا دانم
من امشب ساغر مي را خدا دانم خداي من
دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد خداي من
شراب خون رنگ مي باشد مرا پستان گرم لاله
رخساران خدا باشد خدا هيچ است0خدا پوچ است
خدا جسمي است بي معني خدا يک لفظ شيرين
است خدا رويايي رنگين است شب است
و ماه ميرقصد ستاره نقره مي پاشدو گنجشك
از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد
من اما سرد و خاموشم! من اما در سکوت خلوتت
آهسته مي گريم اگر حق است زدم زير خدايي
!!!عجب بي پرده امشب من سخن گفتم خداوندا
اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد
ببخشيدم ولي نه؟! چرا من روسيه باشم؟
چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟
خداوندا000 تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها
دادي تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را
نمي بينند ولي من با دو چشم خويشتن ديدم
كه نامردان به از مردان ز خون پاک مردانت
هزاران كاخها ساختندخداوندا بيا بنگر بهشت
کاخ نامردان را0 تو مي گفتي اگر اهريمن شهوت
بر انسان حكم فرمايد من او را با صليب خشم خود
مصلوب خواهم كرد! ولي من ديده ام چشمان
شهوت ران فرزندي كه بر اندام لخت مادرش
دزدانه مي لغزيد! پس...قولت! اگر مردانگي اين
است به نامردي نامردان قسم نامرد نامردم اگر
دستي به قرآنت بيالايم 000 !خدايا ! خالقا !
بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را تو خود
گفتي اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرمايد
تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهي کردولي
من با دو چشم خويشتن ديدم پدربا نورسته خويش
گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش
خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه
بر اندام مادر مي لرزد
قدم ها در بستر فحشا مي لغزدخدايا ! خالقا !
بس کن جنايت را بس کن تو ظلمت را ... .. .
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
16 شهریور شد و یک سال دیگه هم گذشت ... یه سال گذشت با تموم خاطرات تلخ و شیرینش ، حالا من یه سال بزرگ تر شدم ، یه سال پیر شدم ... جالب بود ... همین که ساعت 12 شب جمعه شد ، و وارد اولین دقیقه ی شنبه شدیم اس ام اس های تبریک هم اومدن ، از این خوشم اومد : چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر که دنیای من شدی . زیباترین و خوش بوترین گل هستسی من ، تولدت مبارک .
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد ، خبر از دل پر درد گل یاس نداشت . باید اینجور نوشت : هر گلی هم باشی ، چه شقایق چه گل پیچک و یاس ، زندگی اجبار است . . . . . .
+ نوشته شده در ساعت از طرف م ج ت ب ی |